على اكبر دهخدا

996

امثال و حكم ( فارسى )

رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود . سوراخ دعا را گم كرده است . رجوع به : خوب وردى بر زبان . . . ، شود . سوراخش كن بينداز گردنت . نظير : قسمش نده . و هردو تعبير را بتعريض بكودكانى كه تك ظرف طعامى را ليسند گويند . سوراخ فار بهزار دينار . نظير : بروز رزم تو خصمان دهند اندر هزيمتگه * دو صد مغفر بيك معجر دوصد جوشن بيك چادر . قطران . سور از گله دور . سور اسب خاكسترى رنك مايل بسياهى است كه خطى سياه از كاكل تا دم كشيده دارد و آن را سول نيز گويند و نگاهداشتن آن را در خيل بشگون بد گيرند . سؤر مؤمن شفاست . ترجمه از حديث . اقتباس : سور المؤمن فرمود نبى * سور ارسطو چه مىطلبى . شيخ بهائى . سرور عالم شه دنيا و دين * سور مؤمن را شفا گفت اى حزين شيخ بهائى . سور رسطاليس و سور بو على * كى شفا گفته نبى مقبلى . شيخ بهائى . سور هيچكس ماتم نشود . با اين كار اتفاق عظيمى رخ نميكند . تمثل : ز لب صفراى من بشكن مينديش * كه سور هيچكس ماتم نگردد . مجير بيلقانى . نظير : كلاغ‌ها سياه مىپوشند ؟ آسمان به زمين نميآيد . سوزن زنگ‌زده خيره چه خرى بكلند . * ( عمر پرمايه بخواب و خور بر باد مده . . . ) ناصر خسرو . رجوع به : خر دادن و خيارستدن ، شود . سوزنى بايد كز پاى برآرد خارى * ( غم عشق آمد و غمهاى دگر پاك ببرد . . . ) سوسك به بچه‌اش ميگويد قربان دست و پاى بلورينت . رجوع به : اگرچند فرزند . . . ، شود . سوگندش ، ( يا ) سوگند گرانش ، بسر فلان است . نهايت او را دوست دارد . چون گفت زنم زخم سبك تيغ گرانت * سوگند گرانش نبود جز بسر فتح . و امروز گويند قسم بزرگش بسر فلان است . سوى چشمهء شوربختى شتابد * كرا آز باشد دليل و نهازش . ناصر خسرو . رجوع به : طمع آرد بمردان . . . ، شود . سوى خانهء دوست نايد چون غنى باشد محب * وز ستانهء در نجنبد چون ونج باشد « 1 » گدا . سنائى .

--> ( 1 ) اگر صورت مضبوطه صحيح است بر خلاف آنچه در فرهنگها نوشته‌اند ظاهر اين كلمه در اين شعر معنئى عدو و دشمن ميدهد ؟